معنی ۱neutral · 82%
تکهای را با شکستن از چیزی جدا کردن.
مثالهای طبیعی
Sie bricht einen kleinen Zweig ab.
او شاخهٔ کوچکی را با شکستن جدا میکند.
Brich ein Stück Schokolade ab.
یک تکه از شکلات را بشکن و جدا کن.
Er hat den Griff versehentlich abgebrochen.
او تصادفاً دسته را شکست و جدا کرد.
نکتهٔ کاربردی
با مفعول میگوییم hat abgebrochen؛ وقتی چیزی خودش میشکند و جدا میشود، ist abgebrochen میآید.
درس کوتاه: abbrechen
تکهای را با شکستن از چیزی جدا کردن. با مفعول میگوییم hat abgebrochen؛ وقتی چیزی خودش میشکند و جدا میشود، ist abgebrochen میآید.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «abbrechen» مطابقت دارد؟
