معنی ۱neutral · 82%
از چیزی که به آن وصل بوده جدا شدن.
مثالهای طبیعی
Ein Rad ist vom Spielzeugwagen abgegangen.
یک چرخ از گاری اسباببازی جدا شده است.
Der Knopf geht leicht ab.
دکمه بهراحتی جدا میشود.
Etwas Farbe ist von der Tür abgegangen.
کمی از رنگ در کنده شده است.
نکتهٔ کاربردی
در این معنی ماضی نقلی با sein است: ist abgegangen؛ محل اتصال با von میآید.
درس کوتاه: abgehen
از چیزی که به آن وصل بوده جدا شدن. در این معنی ماضی نقلی با sein است: ist abgegangen؛ محل اتصال با von میآید.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «abgehen» مطابقت دارد؟
