حالتی که فرد در آن بدون حضور و همراهی مستقیم دیگران است.
مثالهای طبیعی
Beim Schreiben genießt sie das Alleinsein und schaltet ihr Telefon aus.
هنگام نوشتن از تنها بودن لذت میبرد و تلفنش را خاموش میکند.
Nach dem Umzug fiel ihm das ungewohnte Alleinsein zunächst schwer.
پس از اسبابکشی، تنها بودنِ ناآشنا در ابتدا برایش سخت بود.
Ich brauche am Wochenende etwas Alleinsein, bevor die nächste Arbeitswoche beginnt.
این آخر هفته پیش از شروع هفتهٔ کاری بعدی، کمی زمان برای خلوت با خودم لازم دارم.
نکتهٔ کاربردی
Alleinsein با Einsamkeit یکسان نیست؛ اولی وضعیتِ تنها بودن و دومی اغلب احساس ناخوشایند تنهایی است.
