مجازات، وظیفه یا هزینهای ناخوشایند را برخلاف میل شخص به او تحمیل کردن.
مثالهای طبیعی
Wegen des Parkverstoßes brummte ihm die Behörde ein hohes Bußgeld auf.
اداره بهخاطر تخلف پارک، جریمهٔ سنگینی برایش تعیین کرد.
Kurz vor dem Wochenende hat mir mein Chef noch zwei Zusatzschichten aufgebrummt.
رئیسم درست پیش از آخر هفته دو شیفت اضافه به من تحمیل کرد.
Die Lehrerin brummte der Klasse nach dem Vorfall eine zusätzliche Aufgabe auf.
معلم پس از آن اتفاق، تکلیف اضافهای بهعنوان تنبیه به کلاس تحمیل کرد.
نکتهٔ کاربردی
برخلاف zuweisen خنثی نیست؛ گوینده معمولاً این تحمیل را آزاردهنده یا ناعادلانه میبیند.
