معنی ۱informal · 85%
تحمیل کردن مسئولیت یا دردسری ناخواسته به کسی.
مثالهای طبیعی
Der Vorgesetzte halste Mira kurz vor ihrem Urlaub drei zusätzliche Berichte auf.
مدیر درست پیش از مرخصی میرا سه گزارش اضافی را به گردنش انداخت.
Warum halst ihr mir sämtliche Kosten für die Reparatur auf?
چرا تمام هزینهٔ تعمیر را گردن من میاندازید؟
Hals dir nicht noch die Organisation des Festes auf; du hast genug zu tun.
برگزاری جشن را هم به گردن نگیر؛ همین حالا هم سرت شلوغ است.
نکتهٔ کاربردی
در جملهٔ اصلی auf به پایان جمله میرود؛ پرفکت با hat aufgehalst ساخته میشود.
