تنظیم کردن وزن یا حرکت به گونهای که تعادل برقرار بماند.
مثالهای طبیعی
Vor der Aufnahme balancierte die Kamerafrau den schweren Gimbal sorgfältig aus.
فیلمبردار پیش از ضبط، گیمبال سنگین را با دقت متعادل کرد.
Balanciere die Tischplatte erst aus, bevor du die Schrauben festziehst.
پیش از سفت کردن پیچها، صفحهٔ میز را تراز کن.
Mit ausgestreckten Armen balancierte sie die plötzliche Bewegung auf dem Seil aus.
با باز کردن دستهایش، حرکت ناگهانی روی طناب را خنثی و تعادلش را حفظ کرد.
نکتهٔ کاربردی
بر عمل برقرار کردن تعادل تأکید میکند، نه صرفاً متعادل بودن.
