معنی ۱neutral · 90%
ایده، وضعیت یا واقعیتی را فهمیدن یا کاملاً درک کردن
مثالهای طبیعی
Jetzt begreife ich endlich die Regel.
حالا بالاخره این قانون را درک میکنم.
Ich kann nicht begreifen, warum er gegangen ist.
نمیتوانم درک کنم چرا او رفت.
Sie begriff sofort, dass etwas nicht stimmte.
او فوراً فهمید چیزی درست نیست.
نکتهٔ کاربردی
begreifen اغلب از verstehen قویتر است و میتواند مفهوم «کاملاً متوجه شدن» بدهد.
ترکیبهای رایج
— چیزی را درک نکردن

