معنی ۱neutral · 88%
چیزی را زندهتر، فعالتر یا پویاتر کردن
مثالهای طبیعی
Neue Kulturangebote sollen die Innenstadt am Abend beleben.
برنامههای فرهنگی جدید قرار است مرکز شهر را عصرها رونق دهند.
Die Regierung hofft, mit Investitionen die schwache Nachfrage zu beleben.
دولت امیدوار است با سرمایهگذاری تقاضای ضعیف را تحریک کند.
Eine kontroverse Frage belebte die zuvor müde Debatte.
یک پرسش بحثبرانگیز به مناظره کمرمق قبلی جان بخشید.
نکتهٔ کاربردی
مفعول همان چیزی است که فعالتر یا زندهتر میشود؛ این فعل در اقتصاد و زندگی عمومی کاربرد مجازی زیادی دارد.
