معنی ۱neutral · 90%
با مدرک یا واقعیت ثابت کردن که چیزی درست است
مثالهای طبیعی
Die Polizei muss seine Schuld beweisen.
پلیس باید گناه او را ثابت کند.
Kannst du beweisen, dass das stimmt?
میتوانی ثابت کنی که این درست است؟
Sie hat ihre Fähigkeiten deutlich bewiesen.
او تواناییهایش را بهروشنی ثابت کرد.
نکتهٔ کاربردی
موضوعی که اثبات میشود میتواند با dass بیان شود.
ترکیبهای رایج
— چیزی را اثبات کردن

