معنی ۱neutral · 90%
توالی رویدادها بر اساس زمان وقوع آنها
مثالهای طبیعی
Die Ermittler konnten die Chronologie der Nacht inzwischen weitgehend rekonstruieren.
بازرسان اکنون تا حد زیادی توالی زمانی آن شب را بازسازی کردهاند.
Die Ausstellung folgt der Chronologie der politischen Ereignisse.
نمایشگاه از ترتیب زمانی رویدادهای سیاسی پیروی میکند.
In seinem Bericht stimmt die Chronologie an mehreren Stellen nicht.
در گزارش او ترتیب زمانی در چند بخش درست نیست.
نکتهٔ کاربردی
Chronologie خودِ ترتیب زمانی را بیان میکند؛ برای چیزی که بر اساس زمان مرتب شده از صفت chronologisch استفاده میشود.
