چنان کامل نمایندهٔ یک ویژگی یا مفهوم بودن که روشنترین نمونهٔ آن بهشمار آمدن
مثالهای طبیعی
Das Gebäude gilt als Inbegriff von funktionaler Klarheit.
این ساختمان مظهر وضوح کارکردی بهشمار میرود.
Für viele war sie der Inbegriff von Zuverlässigkeit und Ruhe.
برای بسیاری او مظهر قابلاعتماد بودن و آرامش بود.
Die Figur ist geradezu der Inbegriff von gesellschaftlicher Anpassung.
این شخصیت تقریباً مظهر سازگاری اجتماعی است.
نکتهٔ کاربردی
پس از von داتیو میآید: der Inbegriff von Ruhe، von großer Sorgfalt. عبارت اغلب بار ارزیابی دارد.
