معنی ۱formal · 87%
قدرت را بیرحمانه و خودسرانه اعمالکردن و مخالفت یا مشارکت دیگران را برنتافتن.
مثالهای طبیعی
Der Herrscher regierte despotisch und ließ oppositionelle Zeitungen schließen.
حاکم خودکامانه حکومت میکرد و دستور تعطیلی روزنامههای مخالف را داد.
Ihr despotischer Führungsstil erstickte jede offene Diskussion im Team.
سبک مدیریت خودکامهٔ او هر گفتوگوی آزاد در تیم را خفه میکرد.
Der Vater bestimmte despotisch, welchen Beruf seine Kinder ergreifen sollten.
پدر مستبدانه تعیین میکرد فرزندانش چه شغلی انتخاب کنند.
نکتهٔ کاربردی
بار اتهامی سنگینی دارد؛ برای سختگیری عادی صفت streng دقیقتر است.
