جایدادن چیزی در یک بستر یا چارچوب گستردهتر، بهگونهای که با آن پیوند یابد.
مثالهای طبیعی
Die historische Einbettung des Romans macht viele Anspielungen verständlich.
قرارگرفتن رمان در بستر تاریخی، بسیاری از اشارههای آن را روشن میکند.
Die soziale Einbettung des Projekts war für seinen Erfolg entscheidend.
پیوند پروژه با جامعهٔ محلی برای موفقیت آن تعیینکننده بود.
Der Bericht verlangt eine stärkere Einbettung der Zahlen in den wirtschaftlichen Zusammenhang.
گزارش میخواهد ارقام با ارتباط بیشتری در بستر اقتصادی توضیح داده شوند.
نکتهٔ کاربردی
در نوشتار علمی و سیاستگذاری برای تأکید بر اهمیت بستر رایج است.
