معنی ۱formal · 85%
کیفیتی از شکوه، والایی یا وقار که تحسین یا هیبت برمیانگیزد.
مثالهای طبیعی
Die Erhabenheit der verschneiten Berge ließ die Reisenden verstummen.
شکوه کوههای برفی مسافران را به سکوت واداشت.
Der Architekt wollte mit der hohen Kuppel ein Gefühl von Erhabenheit schaffen.
معمار میخواست با گنبد بلند، احساسی از شکوه و عظمت ایجاد کند.
Trotz der schweren Vorwürfe bewahrte sie eine bemerkenswerte Erhabenheit.
او با وجود اتهامهای سنگین، وقاری چشمگیر را حفظ کرد.
نکتهٔ کاربردی
از «زیبایی» معمولی فراتر است و بر شکوهِ برانگیزانندهٔ احترام تأکید دارد.
