معنی ۱neutral · 88%
بهروشنی درخشیدن یا با شکوهی تازه جلوهگر شدن، بهصورت واقعی یا مجازی
مثالهای طبیعی
Nach der Restaurierung erstrahlt die Fassade wieder in ihrem ursprünglichen Glanz.
پس از مرمت، نمای ساختمان دوباره با شکوه اولیهاش میدرخشد.
Zum Stadtfest erstrahlte der ganze Platz in warmem Licht.
برای جشن شهر، تمام میدان در نوری گرم میدرخشید.
Als sie die Nachricht hörte, erstrahlte ihr Gesicht vor Freude.
وقتی خبر را شنید، چهرهاش از شادی درخشید.
نکتهٔ کاربردی
erstrahlen از leuchten بیانگرانهتر است و در توصیف مرمت، جشن یا شادی آشکار زیاد دیده میشود.
