معنی ۱colloquial · 82%
کسی را هنگام انجام کاری ممنوع یا نادرست دیدن و گیر انداختن.
مثالهای طبیعی
Die Lehrerin erwischte Tom beim Abschreiben.
معلم تام را هنگام رونویسی جوابها گیر انداخت.
Die Polizei hat den Einbrecher im Garten erwischt.
پلیس سارق را در باغ گیر انداخت.
Er erwischte den Hund beim Fressen vom Tisch.
او سگ را هنگام دزدیدن غذا از روی میز دید.
نکتهٔ کاربردی
این فعل محاورهای است: jemanden bei etwas erwischen؛ پس از bei معمولاً اسم یا مصدر اسمیشده میآید.
درس کوتاه: erwischen
کسی را هنگام انجام کاری ممنوع یا نادرست دیدن و گیر انداختن. این فعل محاورهای است: jemanden bei etwas erwischen؛ پس از bei معمولاً اسم یا مصدر اسمیشده میآید.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «erwischen» مطابقت دارد؟
