معنی ۱neutral · 88%
چیزی را ثابت، محکم یا بهطور قطعی تعیین کردن
مثالهای طبیعی
Die Probe wird vor der Aufnahme mit einer Klammer fixiert.
نمونه پیش از تصویربرداری با گیره ثابت میشود.
Die Parteien fixierten den Preis und den Liefertermin schriftlich.
طرفین قیمت و تاریخ تحویل را بهصورت کتبی قطعی کردند.
Sie fixierte den Ausgang und wartete auf ein Zeichen.
او به خروجی خیره شد و منتظر علامتی ماند.
نکتهٔ کاربردی
ترجمهٔ دقیق به مفعول بستگی دارد: شیء فیزیکی ثابت میشود، توافق ثبت یا قطعی میشود و نگاه خیره میشود.
