معنی ۱neutral · 89%
فرایند متمرکز کردن توجه، تلاش یا منابع بر یک هدف مشخص
مثالهای طبیعی
Die neue Strategie setzt auf eine stärkere Fokussierung auf profitable Kernmärkte.
راهبرد جدید بر تمرکز بیشتر بر بازارهای اصلی سودآور تکیه دارد.
Die Fokussierung auf wenige Variablen erleichtert die Auswertung der Studie.
تمرکز بر تعداد کمی متغیر تحلیل پژوهش را آسانتر میکند.
Eine klare Fokussierung verhindert, dass sich das Team in Nebenprojekten verliert.
تمرکز روشن مانع میشود تیم در پروژههای فرعی پراکنده شود.
نکتهٔ کاربردی
این اسم اغلب کاهش آگاهانهٔ دامنه را برای افزایش اثربخشی یا وضوح میرساند.
