معنی ۱neutral · 89%
بهطور پیوسته یا مکرر در طول یک بازهٔ زمانی ادامهدار
مثالهای طبیعی
Die fortwährenden Unterbrechungen erschweren konzentriertes Arbeiten.
وقفههای مداوم کار متمرکز را دشوار میکنند.
Fortwährende Personalwechsel schwächten das Vertrauen in die Führung.
تغییرات مداوم نیروها اعتماد به مدیریت را تضعیف کرد.
Der fortwährende Lärm von der Baustelle belastet die Anwohner.
سر و صدای مداوم کارگاه ساختمانی ساکنان را آزار میدهد.
نکتهٔ کاربردی
fortwährend میتواند خنثی باشد، اما در بسیاری از بافتها حس آزار یا فشار ناشی از تداوم را منتقل میکند.
