معنی ۱neutral · 88%
با تجربهٔ مکرر به یک وضعیت خو گرفتن و آن را عادی دانستن
مثالهای طبیعی
Ich gewöhne mich langsam an die Kälte.
کمکم به سرما عادت میکنم.
Sie hat sich inzwischen an die neuen Arbeitszeiten gewöhnt.
او حالا به ساعتهای کاری جدید عادت کرده است.
Wir müssen uns erst an den Straßenlärm gewöhnen.
اول باید به سروصدای خیابان عادت کنیم.
نکتهٔ کاربردی
ساخت رایج sich an + Akkusativ gewöhnen است و ضمیر بازتابی با فاعل تغییر میکند.

