معنی ۱neutral; emphatic · 82%
بازتابدهندهٔ روشن نور؛ در معنای استعاری بسیار خوب یا موفق.
مثالهای طبیعی
Sie lieferte eine glänzende Leistung im Finale.
او در فینال اجرایی درخشان داشت.
Der glänzende Lack schützte das Holz.
روکش براق از چوب محافظت کرد.
Das war eine glänzende Idee für die Feier.
این ایدهای عالی برای جشن بود.
نکتهٔ کاربردی
glänzend برای سطح براق یا بهصورت تحسینآمیز بهکار میرود: eine glänzende Idee؛ درجهپذیر است.
درس کوتاه: glänzend
بازتابدهندهٔ روشن نور؛ در معنای استعاری بسیار خوب یا موفق. glänzend برای سطح براق یا بهصورت تحسینآمیز بهکار میرود: eine glänzende Idee؛ درجهپذیر است.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «glänzend» مطابقت دارد؟
