معنی ۱neutral · 82%
بخشی که با دست میگیرند تا چیزی را باز کنند، حمل کنند یا بهکار اندازند.
مثالهای طبیعی
Der Griff der schweren Tasche war gerissen.
دستهٔ کیف سنگین پاره شده بود.
Am Griff der Pfanne darf man nicht ziehen.
نباید دستگیرهٔ ماهیتابه را بکشید.
Mit sicherem Griff hob sie den Koffer an.
او چمدان را با گرفتن محکمی بلند کرد.
نکتهٔ کاربردی
Griff مذکر و جمع آن Griffe است؛ میتواند دستگیرهٔ شیء یا شیوهٔ گرفتن چیزی را برساند.
درس کوتاه: Griff
بخشی که با دست میگیرند تا چیزی را باز کنند، حمل کنند یا بهکار اندازند. Griff مذکر و جمع آن Griffe است؛ میتواند دستگیرهٔ شیء یا شیوهٔ گرفتن چیزی را برساند.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «Griff» مطابقت دارد؟
