معنی ۱neutral · 86%
پایه یا مبنایی که چیز دیگری بر آن ساخته یا توسعه داده میشود.
مثالهای طبیعی
Diese Wörter sind eine gute Grundlage für A2.
این واژهها پایهٔ خوبی برای A2 هستند.
Die Daten bilden die Grundlage für unseren Plan.
این دادهها مبنای برنامهٔ ما هستند.
Deutschkenntnisse sind die Grundlage für diese Arbeit.
دانش آلمانی پایهٔ این کار است.
نکتهٔ کاربردی
یک الگوی بسیار رایج die Grundlage für + Akkusativ است.
ترکیبهای رایج
— مبنای چیزی

