معنی ۱neutral · 88%
نصف یک مقدار، شیء یا بازهٔ کامل
مثالهای طبیعی
Ich esse nur einen halben Apfel.
فقط نصف یک سیب میخورم.
Die Fahrt dauert eine halbe Stunde.
سفر نیم ساعت طول میکشد.
Die Arbeit ist erst halb fertig.
کار هنوز فقط نیمهتمام است.
نکتهٔ کاربردی
halb معمولاً مقایسه نمیشود.
ترکیبهای رایج
halbe Stunde — نیم ساعت

