معنی ۱neutral · 91%
کشوری که فرد آن را وطن یا کشور مبدأ خود میداند
مثالهای طبیعی
Er hält engen Kontakt zu Freunden in seinem Heimatland.
او با دوستانش در وطن خود ارتباط نزدیکی دارد.
Im Heimatland gelten andere Regeln für öffentliche Verkehrsmittel.
در کشور مبدأ، قوانین حملونقل عمومی متفاوت است.
Sie möchte später in ihr Heimatland zurückkehren.
او میخواهد بعداً به وطنش بازگردد.
نکتهٔ کاربردی
جمع این واژه با اوملاوت ساخته میشود: Heimatländer.
