معنی ۱formal · 90%
با عمل پزشکی وسیله، بافت یا مادهای را درون بدن قرار دادن.
مثالهای طبیعی
Die Chirurgin implantierte dem Patienten einen neuen Herzschrittmacher.
جراح زن ضربانساز جدیدی در بدن بیمار کار گذاشت.
Bei dem Eingriff wurde ein künstliches Gelenk implantiert.
در جریان عمل، مفصلی مصنوعی در بدن بیمار کار گذاشته شد.
Nach mehreren Untersuchungen entschieden die Ärzte, eine Elektrode zu implantieren.
پزشکان پس از چند معاینه تصمیم گرفتند الکترودی را در بدن کار بگذارند.
نکتهٔ کاربردی
«implantieren» بیشتر برای کارگذاشتن در بدن است؛ «transplantieren» پیوند بافت یا عضو زنده است.
