معنی ۱neutral · 82%
دستها را پیدرپی به همزدن، معمولاً برای نشاندادن تشویق.
مثالهای طبیعی
Nach dem Konzert klatschte das Publikum lange.
تماشاگران پس از کنسرت مدت زیادی دست زدند.
Die Kinder klatschten im Takt des Liedes.
کودکان هماهنگ با آهنگ دست زدند.
Sie klatschte begeistert, als das Team gewann.
وقتی تیم برنده شد، او با هیجان دست زد.
نکتهٔ کاربردی
در این معنا «klatschen» لازم است: Das Publikum klatscht. برخورد اشیا هم میتواند صدای مشابه بسازد.
درس کوتاه: klatschen
دستها را پیدرپی به همزدن، معمولاً برای نشاندادن تشویق. در این معنا «klatschen» لازم است: Das Publikum klatscht. برخورد اشیا هم میتواند صدای مشابه بسازد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «klatschen» مطابقت دارد؟
