معنی ۱neutral · 82%
چیزی سخت را با فشاری کوتاه و محکم شکستن یا بازکردن.
مثالهای طبیعی
Sie knackte die Walnuss mit einem Nussknacker.
او گردو را با گردوشکن شکست.
Der Frost knackte die dünne Eisschicht auf dem Teich.
یخبندان لایهٔ نازک یخ روی برکه را ترکاند.
Der Ast knackte unter dem Gewicht des Schnees.
شاخه زیر وزن برف شکست.
نکتهٔ کاربردی
این فعل باقاعده است و معمولاً مفعول آکوزاتیو میگیرد؛ همچنین صدای شکستن را میرساند.
درس کوتاه: knacken
چیزی سخت را با فشاری کوتاه و محکم شکستن یا بازکردن. این فعل باقاعده است و معمولاً مفعول آکوزاتیو میگیرد؛ همچنین صدای شکستن را میرساند.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «knacken» مطابقت دارد؟
