معنی ۱neutral · 82%
تصمیم، قاعده یا باوری را پیوسته دنبال کردن و پیامدهایش را پذیرفتن.
مثالهای طبیعی
Sie blieb konsequent bei ihrem täglichen Lauftraining.
او در تمرین روزانهٔ دویدن خود پیگیر ماند.
Die Schule setzt die neue Sicherheitsregel konsequent um.
مدرسه قاعدهٔ ایمنی تازه را قاطعانه اجرا میکند.
Konsequentes Sparen half ihnen, die Reise zu bezahlen.
پسانداز منظم به آنها کمک کرد هزینهٔ سفر را بدهند.
نکتهٔ کاربردی
افراد، اقدامها یا روشها را توصیف میکند و بهطور معمول درجه میگیرد.
درس کوتاه: konsequent
تصمیم، قاعده یا باوری را پیوسته دنبال کردن و پیامدهایش را پذیرفتن. افراد، اقدامها یا روشها را توصیف میکند و بهطور معمول درجه میگیرد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «konsequent» مطابقت دارد؟
