معنی ۱neutral · 88%
هماهنگی منظم افراد، کارها یا فرایندها برای اینکه بهخوبی با هم پیش بروند
مثالهای طبیعی
Die Koordination zwischen den beiden Teams funktioniert gut.
هماهنگی بین دو تیم خوب پیش میرود.
Gute Koordination spart bei der Vorbereitung viel Zeit.
هماهنگی خوب هنگام آمادهسازی در زمان زیادی صرفهجویی میکند.
Sie übernimmt die Koordination aller Termine.
او مسئول هماهنگی همهٔ قرارها میشود.
نکتهٔ کاربردی
الگوهای رایج آن «هماهنگیِ چیزی» و «هماهنگی بین دو یا چند فرد یا گروه» است.

