مضمون، ایده یا موتیفی تکرارشونده که به اثر، سخن، دوره یا روندی انسجام میدهد
مثالهای طبیعی
Der Verlust von Heimat zieht sich als Leitmotiv durch den gesamten Roman.
از دست دادن وطن بهعنوان مضمونی محوری در سراسر رمان تکرار میشود.
Verantwortung war das Leitmotiv der gesamten Rede.
مسئولیت مضمون محوری کل سخنرانی بود.
Neugier blieb ein Leitmotiv ihrer wissenschaftlichen Laufbahn.
کنجکاوی در سراسر مسیر علمی او یک مضمون محوری باقی ماند.
نکتهٔ کاربردی
خارج از موسیقی، این واژه استعاری است و هم بر تکرار و هم بر اهمیت موضوعی تأکید دارد، نه هر جزئیات تکراری.
