معنی ۱formal · 87%
نبود اعتدال و خویشتنداری در خواستهها، مطالبات یا رفتار.
مثالهای طبیعی
Die Maßlosigkeit seiner Forderungen machte einen Kompromiss unmöglich.
زیادهخواهی او رسیدن به سازش را ناممکن کرد.
Im Rückblick erschrak sie über die Maßlosigkeit ihres damaligen Konsums.
در بازنگری گذشته از افراط خود در مصرف شگفتزده و ناراحت شد.
Seine Maßlosigkeit beim Feiern wurde zunehmend zur Belastung für die Familie.
افراط او در خوشگذرانی کمکم باری بر دوش خانواده شد.
نکتهٔ کاربردی
اغلب داوری اخلاقی دارد؛ «Übermaß» میتواند صرفاً مقدار بیشازحد را برساند.
