معنی ۱neutral · 82%
معیاری برای سنجش و مقایسهٔ کیفیت یا اهمیت.
مثالهای طبیعی
Für alle Bewerbungen gilt derselbe Maßstab.
برای همهٔ درخواستها معیار یکسانی اعمال میشود.
Der Erfolg wird am Maßstab der Kundenzufriedenheit gemessen.
موفقیت با معیار رضایت مشتری سنجیده میشود.
Sie legte den Maßstab an die Kante des Regals.
او خطکش را کنار لبهٔ قفسه گذاشت.
نکتهٔ کاربردی
اسم مذکر است؛ هم معیار انتزاعی و هم خطکش اندازهگیری را میرساند.
درس کوتاه: Maßstab
معیاری برای سنجش و مقایسهٔ کیفیت یا اهمیت. اسم مذکر است؛ هم معیار انتزاعی و هم خطکش اندازهگیری را میرساند.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «Maßstab» مطابقت دارد؟
