مربوط به حرکت، ماهیچهها یا توانایی بدن برای انجام کنشهای هماهنگ.
مثالهای طبیعی
Das Kind trainiert seine motorischen Fähigkeiten mit Bauklötzen.
کودک با مکعبها مهارتهای حرکتی خود را تمرین میکند.
Die Ärztin prüfte die motorische Reaktion des Patienten.
پزشک واکنش حرکتی بیمار را بررسی کرد.
Nach der Verletzung fällt ihm die motorische Kontrolle schwer.
پس از آسیب، کنترل حرکتی برای او دشوار است.
نکتهٔ کاربردی
صفت فنی و نسبی است و معمولاً مقایسه نمیشود؛ به حرکت بدن مربوط است، نه موتور.
درس کوتاه: motorisch
مربوط به حرکت، ماهیچهها یا توانایی بدن برای انجام کنشهای هماهنگ. صفت فنی و نسبی است و معمولاً مقایسه نمیشود؛ به حرکت بدن مربوط است، نه موتور.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «motorisch» مطابقت دارد؟
