معنی ۱neutral · 82%
آنقدر آرام یا نامفهوم حرفزدن که دیگران بهسختی واژهها را بفهمند.
مثالهای طبیعی
Er murmelte eine Entschuldigung und ging hinaus.
او زیرلب عذرخواهی کرد و بیرون رفت.
Das Publikum murmelte, als die Pause länger dauerte.
وقتی استراحت طول کشید، تماشاگران زیرلب حرف زدند.
Sie murmelte, dass sie den Weg schon kenne.
او زمزمه کرد که راه را از قبل میداند.
نکتهٔ کاربردی
فعل باقاعده است؛ محتوای گفتهشده را میتوان با مفعول یا جملهٔ dass افزود.
درس کوتاه: murmeln
آنقدر آرام یا نامفهوم حرفزدن که دیگران بهسختی واژهها را بفهمند. فعل باقاعده است؛ محتوای گفتهشده را میتوان با مفعول یا جملهٔ dass افزود.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «murmeln» مطابقت دارد؟
