معنی ۱neutral · 86%
فرایند یافتن جهت یا نقش تازه
مثالهای طبیعی
Nach der Kündigung begann für sie eine berufliche Neuorientierung.
پس از استعفا، دورهٔ بازجهتگیری شغلی او آغاز شد.
Die Krise zwang den Verband zu einer grundlegenden Neuorientierung.
بحران انجمن را به بازجهتگیری اساسی واداشت.
Die Auszeit bot Raum für eine persönliche Neuorientierung.
این وقفه فرصتی برای بازنگری و جهتگیری تازهٔ شخصی فراهم کرد.
نکتهٔ کاربردی
فرایند یافتن جهت، نقش، اولویت یا چارچوب تازه پس از تغییر یا دورهای از ابهام است.
