معنی ۱neutral · 86%
ناچار و از سر اجبار شرایط
مثالهای طبیعی
Wegen des Streiks reisten wir notgedrungen einen Tag später ab.
بهدلیل اعتصاب ناچار یک روز دیرتر حرکت کردیم.
Das Unternehmen musste notgedrungen seine Produktion drosseln.
شرکت ناچار شد تولیدش را کاهش دهد.
Da kein Zug mehr fuhr, nahm sie notgedrungen ein Taxi.
چون دیگر قطاری نبود، ناچار تاکسی گرفت.
نکتهٔ کاربردی
یعنی کاری را بهسبب شرایط و نبودِ گزینهٔ معقول دیگر انجام دادن، نه از روی ترجیح.
