معنی ۱formal · 86%
رئیس یا بالاترین مقام شناختهشدهٔ یک مجموعه
مثالهای طبیعی
Das Staatsoberhaupt empfing die ausländische Delegation.
رئیس کشور هیئت خارجی را پذیرفت.
Das geistliche Oberhaupt äußerte sich zu den Reformen.
رهبر مذهبی دربارهٔ اصلاحات اظهار نظر کرد.
Früher entschied oft das Oberhaupt der Familie über wichtige Angelegenheiten.
در گذشته اغلب رئیس خانواده دربارهٔ امور مهم تصمیم میگرفت.
نکتهٔ کاربردی
بالاترین مقام یا رئیس شناختهشدهٔ یک خانواده، جامعه، سازمان، دولت یا جمع دیگر.
