مربوط به برنامهریزی، ساماندهی یا هماهنگی عملی یک فعالیت.
مثالهای طبیعی
Die organisatorischen Fragen klären wir vor dem Konzert.
مسائل اجرایی را پیش از کنسرت حلوفصل میکنیم.
Für den Umzug war der organisatorische Aufwand groß.
اسبابکشی به تلاش اجرایی زیادی نیاز داشت.
Eine organisatorische Änderung verschob den Beginn.
تغییری اجرایی شروع را عقب انداخت.
نکتهٔ کاربردی
اغلب پیش از اسمهایی مانند Frage، Aufwand یا Maßnahme میآید. بهعنوان صفتِ حوزهای معمولاً درجه نمیگیرد.
درس کوتاه: organisatorisch
مربوط به برنامهریزی، ساماندهی یا هماهنگی عملی یک فعالیت. اغلب پیش از اسمهایی مانند Frage، Aufwand یا Maßnahme میآید. بهعنوان صفتِ حوزهای معمولاً درجه نمیگیرد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «organisatorisch» مطابقت دارد؟
