معنی ۱neutral · 82%
با عبور دادن هوا از میان لبهای تقریباً بسته، صدایی زیر و روشن تولید کردن.
مثالهای طبیعی
Der Junge pfiff laut nach seinem Hund.
پسر برای صداکردن سگش بلند سوت زد.
Sie pfiff eine bekannte Melodie vor sich hin.
او زیر لب آهنگی آشنا را سوت میزد.
Im Stadion pfiffen die Fans nach dem Schiedsrichter.
هواداران در ورزشگاه برای داور سوت زدند.
نکتهٔ کاربردی
این فعل قوی است: pfeift، pfiff، hat gepfiffen. میتواند بیمفعول یا با ملودی در آکوزاتیو بیاید.
درس کوتاه: pfeifen
با عبور دادن هوا از میان لبهای تقریباً بسته، صدایی زیر و روشن تولید کردن. این فعل قوی است: pfeift، pfiff، hat gepfiffen. میتواند بیمفعول یا با ملودی در آکوزاتیو بیاید.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «pfeifen» مطابقت دارد؟
