معنی ۱neutral · 88%
اصلی، مهمترین یا دارای اولویت نخست
مثالهای طبیعی
Unser primäres Ziel ist eine zuverlässige Lösung.
هدف اصلی ما رسیدن به یک راهحل قابلاعتماد است.
Der primäre Grund für die Verzögerung ist Personalmangel.
دلیل اصلی تأخیر کمبود نیروی انسانی است.
Die primäre Aufgabe besteht darin, weitere Risiken zu vermeiden.
وظیفهٔ اصلی این است که از خطرهای بیشتر جلوگیری شود.
نکتهٔ کاربردی
primär در زبان رسمی و فنی رایج است. در گفتوگوی روزمره بسته به جمله hauptsächlich یا vor allem طبیعیتر است.

