معنی ۱neutral · 88%
توصیه یا راهنماییای که به کسی برای تصمیمگیری کمک میکند
مثالهای طبیعی
Ich weiß nicht, welches Angebot ich annehmen soll, und brauche deinen Rat.
نمیدانم کدام پیشنهاد را قبول کنم و به توصیهٔ تو نیاز دارم.
Sie gab mir den Rat, erst einmal eine Nacht darüber zu schlafen.
او به من توصیه کرد اول یک شب دربارهاش فکر کنم.
Ich habe auf seinen Rat gehört und mit der Chefin gesprochen.
به توصیهٔ او گوش کردم و با مدیر صحبت کردم.
نکتهٔ کاربردی
Rat در این معنی اغلب مفرد است. فعلهای رایج با آن geben، brauchen، suchen و befolgen هستند.

