معنی ۱neutral · 88%
الزام، دستور یا اصلی که میگوید چه چیزی مجاز، لازم یا مورد انتظار است
مثالهای طبیعی
Eine wichtige Regel lautet: Handys bleiben während der Prüfung ausgeschaltet.
یک قانون مهم این است که تلفنها هنگام آزمون خاموش بمانند.
Bevor wir anfangen, erkläre ich euch die wichtigsten Regeln des Spiels.
قبل از شروع، مهمترین قوانین بازی را برایتان توضیح میدهم.
Alle Mitarbeitenden müssen diese Sicherheitsregel beachten.
همهٔ کارکنان باید این قانون ایمنی را رعایت کنند.
نکتهٔ کاربردی
فعلهای رایج با Regel عبارتاند از beachten، befolgen، einhalten، erklären و festlegen.

