معنی ۱neutral · 88%
صاف، تراز یا همراستا نبودن؛ کج یا مایل
مثالهای طبیعی
Das Bild hängt schief; kannst du es gerade machen?
تابلو کج آویزان شده؛ میتوانی صافش کنی؟
Die Linie ist etwas schief geworden.
خط کمی کج شده است.
Der Tisch steht schief, weil ein Bein kürzer ist.
میز کج ایستاده چون یکی از پایههایش کوتاهتر است.
نکتهٔ کاربردی
schief میتواند خبری باشد (Das Bild ist schief)، قیدی بیاید (schief hängen) یا پیش از اسم با صرف صفت استفاده شود (ein schiefes Bild).

