معنی ۱informal · 92%
شخصاً و بدون اینکه شخص دیگری کار را بهجای شما انجام دهد
مثالهای طبیعی
Den Schrank habe ich selber aufgebaut.
کمد را خودم سرهم کردم.
Sie backt das Brot jeden Sonntag selber.
او هر یکشنبه نان را خودش میپزد.
Versuch zuerst, die Aufgabe selber zu lösen.
اول سعی کن مسئله را خودت حل کنی.
نکتهٔ کاربردی
در این معنا selber و selbst اغلب قابلجایگزینیاند؛ selber محاورهایتر است.
