معنی ۱neutral; technical contexts · 82%
تقسیمشدن یا ازهمجداشدن یک واحد به چند بخش یا گروه.
مثالهای طبیعی
Die Spaltung der Gruppe wurde nach dem Streit deutlich.
پس از اختلاف، شکاف گروه آشکار شد.
Die Spaltung zwischen den Abteilungen erschwerte die Zusammenarbeit.
شکاف میان بخشها همکاری را دشوار کرد.
Vermittlung half, eine weitere Spaltung zu verhindern.
میانجیگری به جلوگیری از شکافی دیگر کمک کرد.
نکتهٔ کاربردی
Spaltung مؤنث و جمع آن Spaltungen است؛ اینجا به جدایی یا شکاف اجتماعی اشاره دارد.
درس کوتاه: Spaltung
تقسیمشدن یا ازهمجداشدن یک واحد به چند بخش یا گروه. Spaltung مؤنث و جمع آن Spaltungen است؛ اینجا به جدایی یا شکاف اجتماعی اشاره دارد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «Spaltung» مطابقت دارد؟
