معنی ۱neutral; technical and economic uses · 82%
چیزی را پایدار یا استوارکردن؛ در حالت انعکاسی، پایدارشدن.
مثالهای طبیعی
Stützen stabilisieren das Gerüst während der Reparatur.
تکیهگاهها هنگام تعمیر داربست را پایدار میکنند.
Die Zentralbank stabilisierte die Preise nach mehreren Monaten.
بانک مرکزی پس از چند ماه قیمتها را تثبیت کرد.
Die Ärztin half, den Kreislauf des Patienten zu stabilisieren.
پزشک به تثبیت گردش خون بیمار کمک کرد.
نکتهٔ کاربردی
فعل ضعیف و با haben است؛ میتواند متعدی یا انعکاسی باشد.
درس کوتاه: stabilisieren
چیزی را پایدار یا استوارکردن؛ در حالت انعکاسی، پایدارشدن. فعل ضعیف و با haben است؛ میتواند متعدی یا انعکاسی باشد.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «stabilisieren» مطابقت دارد؟
