معنی ۱neutral; organizational and formal · 82%
دارای مقام جانشینی یا بهجای شخص دیگری عملکردن.
مثالهای طبیعی
Die stellvertretende Leiterin begrüßte die Gäste.
مدیر جانشین به مهمانان خوشامد گفت.
Ich spreche stellvertretend für das ganze Team.
من از طرف کل گروه صحبت میکنم.
Er leitete stellvertretend die Sitzung.
او بهجای مدیر جلسه را اداره کرد.
نکتهٔ کاربردی
این واژه هم مقام جانشینی و هم اقدامی به نمایندگی از دیگری را توصیف میکند؛ مخفف آن stv. است.
درس کوتاه: stellvertretend
دارای مقام جانشینی یا بهجای شخص دیگری عملکردن. این واژه هم مقام جانشینی و هم اقدامی به نمایندگی از دیگری را توصیف میکند؛ مخفف آن stv. است.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «stellvertretend» مطابقت دارد؟
