معنی ۱neutral · 82%
نور تاباندن یا درخشیدن؛ همچنین بسیار شاد و خوشحال بهنظررسیدن.
مثالهای طبیعی
Die Sterne strahlten über dem stillen Dorf.
ستارهها بالای روستای آرام میدرخشیدند.
Sie strahlte, als sie die Nachricht hörte.
وقتی خبر را شنید از شادی برق میزد.
Nach der Reinigung strahlt die Küche wieder.
آشپزخانه پس از تمیزکاری دوباره برق میزند.
نکتهٔ کاربردی
این فعل ضعیف است و در ماضی نقلی با haben میآید؛ هم برای نور و هم برای چهرهٔ شاد بهکار میرود.
درس کوتاه: strahlen
نور تاباندن یا درخشیدن؛ همچنین بسیار شاد و خوشحال بهنظررسیدن. این فعل ضعیف است و در ماضی نقلی با haben میآید؛ هم برای نور و هم برای چهرهٔ شاد بهکار میرود.
خودت را امتحان کن
یک پاسخ را انتخاب کن.کدام تعریف با «strahlen» مطابقت دارد؟
