معنی ۱neutral · 88%
عمل یا وضعیت جداشدن یا جداکردن افراد، اشیا، مواد یا حوزهها از یکدیگر
مثالهای طبیعی
Die Trennung nach vielen gemeinsamen Jahren war für beide schwer.
جدایی پس از سالهای زیاد زندگی مشترک برای هر دو سخت بود.
Die Trennung von Glas und Metall erfolgt automatisch.
جداسازی شیشه و فلز بهصورت خودکار انجام میشود.
Eine klare Trennung von Arbeit und Freizeit hilft mir.
تفکیک روشن کار و اوقات فراغت به من کمک میکند.
نکتهٔ کاربردی
الگوی رایج die Trennung von A und B است. در روابط نیز nach der Trennung و فعل sich trennen بسیار رایجاند.

